تبليغاتX
ئیلام ئاسوو / ilamasu / ایلام آسو - نظری و گذری بر مثنوی " دلبر " اثر طبع حشمت منصوری
 
 

نظری و گذری بر مثنوی " دلبر " اثر طبع حشمت  منصوری

  • ظاهر سارایی

zahersaraei@gmail.com

گزیده­ی اشعار شاعر ارزشمند ِکردی گوی ایلامی ، آقای حشمت­الله منصوری به سعی و اهتمام آقای محمد جلیل بهادری و حمایت مالی آقای یونس نوروزی  چند ماهی است که چاپ و منتشر شده است . این مجموعه تنها در بردارنده ی دو مثنوی از مثنوی­های شاعر است و شاید نتوان به آن گزیده ی اشعار اطلاق کرد ؛ چرا که در گزیده ، گزیده­ای از کل اشعار شاعر بر مبنای گزینش مولف تدوین می شود ، حال آن که این اثر مثنوی بلند بالای " دلبر " و مثنوی " والیه " است و دیگراشعار اجتماعی ، عاشقانه ، انتقادی و فکاهی شاعر به این کتاب راه نیافته­اند . محمد جلیل بهادری با انتشار این کتاب خدمت شایانی به جامعه­ی ِ کُرد زبان ایلام و کردی جنوبی نموده و باعث شده اشعار ارزشمند شاعر ِ مردم گریز و گوشه گیر را از محاق گمنامی بیرون آورده و در معرض دید و ذوق مردم ادب دوست قراردهد . یونس نوروزی ، نیز به پاس شعرخواهی و شعر دوستی و این که مادرزاد عاشق شعر است و گرچه شعری نگفته ، شاعرانه زیسته است ، با حقوق معلمی خود بار گران چاپ کتاب را به دوش کشیده است که این ایثار او در خور قدردانی است و درسی است برای کسانی که دستشان تنها به دهن خودشان می رسد و نمی خواهند در توزیع تولیدات محصولات فرهنگی محلی و بومی که متولی خاصی ندارد و بعضاً هم زبانان و همشهریان نیز به درستی از قدر و ارزش آن ها آگاه نیستند ، مسئولیتی قبول کنند .

دراین یادداشت می خواهم صرفاً نظری و گذری داشته باشم بر مثنوی عاشقانه ی " دلبر " اثرطبع آقای حشمت الله منصوری .

"دلبر" مثنوی بلندی است مشتمل بر صدها بیت که در آن شرح دلدادگی شاعر یا قهرمان این داستان عاشقانه  ،به دلبری موسوم به " دلبر " . این عشق در محیط چهل ، پنجاه سال پیش شهر ایلام اتفاق افتاده است  . شهری که اهالی­اش در محدوده­ی خیابان­های سعدی و فردوسی زندگی می کردند و محلات خیام و شادآباد و نوروزآباد هم در اطراف آن بودند و مابقی شهر را باغ­های بسیار و چشمه­های جاری قنداقه  و سراب و ... تشکیل می داد . شهری کوچک ، زیبا ، سرسبز و خلوت و آرام ، که اینک از آن همه باغ و چشمه اثری نیست . چاه زدند و چشمه ها را خشکاندند تا وارد مدار سامانه­ی لوله کشی شهری شود تا پس از مدتی فاضلاب شهری آن چشمه های پاک را به گند بیالاید و غیرمشروب کند . موج مهاجران عشایری که از تنگ دستی و بی­امکاناتی چاره­ای جز ورود به شهر نداشتند ، جمعیت آن را انباشت والبته جنگ نیز باعث شد که مهاجران جنگ گروه گروه به آن وارد شوند و دیگر برنگردند . ایلام پرجمعیت ِ پر سروصدای ِ  ماشین آلود ِ امروزی هیچ شباهتی به ایلام دیروز ندارد و ماجرای دلدادگی مثنوی دلبر در ایلام دیروز اتفاق افتاده است . جماعت شهرنشین ایلام دیروز اکثر بازاریان ،صنعتگران ،  کارمندان اداری و خاندان­های قدیمی بودند که با والی پشتکوه به این منطقه وارد شده بودند و محلات شادآباد و نوروزآباد نیز جایگاه طایفه­ی باستانی دهبالایی بود و هست . شهرنشنیان ایلامی به نسبت دیگرساکنان استان از رفاهی نسبی برخوردار بودند و در جامعه­ی مرفه  ، عشق هم می تواند محملی داشته باشد چرا که اصولاً ادب غنایی محصول دوران جوانی بشریت است که دوران حماسه را پس پشت نهاده و به آرامش و آسایش رسیده و لب به تغنی گشوده است .

قهرمان این داستان عاشقانه که نامی ندارد و می توان آن را بازگویی  وقوعی واری  از تجربه ی شاعر دانست ، شیفته­ی دختری از نزدیکان خود می شود . نه آن قدر نزدیک که بتوان گفت خویشاوند­اند و نه آن قدر دور که با هم نشست و برخاست و رفت و آمد نداشته باشند . معشوق که در این داستان " دلبر" نام دارد از عشق عاشق آگاه است و آن را پذیرفته اما ازسر ناز دلبری و غرور حسن  ، حاضر نیست آن چه در دل دارد به کمال بنمایاند و به قول سعدی به شیوه­ی معهود معاشیق شرق که ناز کردن و دیدار نمودن و پرهیز کردن و آتش عشق و عاشقی تیز کردن باشد ، با عاشق تعامل می نماید . همواره چنین است که عاشق بهانه­ای می تراشد و در محفل و بزم و جمعی که معشوق ، شمع آن است حضور به هم می رساند و با اشارات نگاه با دوست گرم سخن گویی است و گاهی نیز کلامی رد وبدل می شود و معشوق که ظاهراً به او بی توجه است و او را معمولاً به تیر ناز و بدمهری می رانده ، دست آخر با کلامی و گاه هدیه­ای چون گلی و دستمالی  به ادامه­ی مهرورزی امیدوار می­کرده­است . آن چه من در چند جمله در وصف عشق آن دو گفتم البته در داستان با اطناب و درازدامنی بسیار آمده و شاعر در توصیف حالات عشق و معشوق داد سخن داده و به زیبایی و چیره­دستی از عهده­ی  بیان حالات عشق برآمده چرا که :

عشق کند جام صبوری تهی    آه من العشق و حالاته

در شب­نشینی­های قدیم که صدایی  وسیمایی نبود و خانه­ها دراوایل عمدتاً برق و روشنایی  نداشتند ،  افسانه­گویی و داستان­پردازی بهانه­ی خوبی برای با هم نشستن و نشر فرهنگ عامه و ادبیات مردمی و پیوند نسل های با داشته­های کهن بوده­است . در یکی از این شب­نشینی­ها که زنان با تجربه داستان­ها از جن و پری سر می­دهند و حضور حاضران را از وحشت می آکنند ، فرصت مغتنمی است برای عاشق که در کنار معشوق بنشینید و ترس را از او دور کند و بعد به بهانه­ی همراهی و بدرقه­ی معشوق او را تا دم  منزل همراهی کند و کلامی رد وبدل شود .

اگر معشوق به همراهی خانواده به زیارت حاج بختیارمی رود ، شاعر ِ عاشق نیز به بهانه­ی زیارت ، کاروان زوار را تا حاج بختیار همراهی می کند و در طواف آن امام زاده تنها عشق یار را می خواهد و معشوق نیز همان را  ، منتها  عتاب آلود و نعل واراونه زن .

گاهی عاشق از شایعه­ای که سلطان ،عمه یا خاله­ی معشوق  ،به او رسانده نگران است چرا که برای دلبر خواستگار آمده  ؛ که خوش­بختانه این نگرانی او برطرف می شود .

در حالی که خواننده داستان را دنبال می کند تا ببیند این ماجرا چگونه به فرجام می رسد ،  ناگهان داستان در سی سال بعد پیگیری می شود ؛ زمانی که شاعر برای خود اهل وعیالی دست و پا کرده ، یک روز عصر در ضلع غربی میدان 22 بهمن گرم تماشای منظره­ی غروب است که صدای دلبر او را به خود می­آورد  درحالی که از ماشینی پیاده می شود .شاعر بهانه ای می­جوید وسلامی می کند و از این که می بیند گذر ایام گرد پیری و شکستگی برچهره ی دلبر نشانده،غمگین می­شود و در ابیات طویلی به مقایسه­ی جمال معشوق در جوانی و پیری می پردازد و بر پیری نفرین می فرستد و نهایتاً به این نتیجه می­رسد که   آن چه اهمیت دارد نه عاشق است و نه معشوق بلکه تنها عشق است که می ماند .

این بود طرح داستان عاشقانه­ی دلبر اثر حشمت الله منصوری .

طبعاً این داستان عاشقانه­ی منظوم از حیث طرح ، اشکالاتی دارد چرا که ماجراهای عاشقانه عمدتاً یک سان­اند و فراز و فرود و هیجان آفرینی برجسته ای ندارند . اما این داستان ، یک اثر شاعرانه­ی عاشقانه است و  " مذهب عاشق ز مذهب ها جداست " و نباید آن را از دیدگاه منتقدان سخت گیر اما بی ذوق و ساحل نشین نگاه کرد . اگر قبول داشته باشیم که این اثر ، تجربه­ای وقوعی است لابد شاعر شرح واقعیات را آورده است و دیگر آن که ، آن چه برای شاعر عاشق اهمیت دارد لحظات و آنات عاشقانه است . لحظاتی که ممکن است برای خواننده و منتقد غیرعاشق کسالت آور باشد . شاعر گاهی موضوعی را گرفته و آن قدر کش داده که خواننده از دنبال کردن آن احساس خستگی می کند و با خود می گوید مگر نمی شد این مطلب را موجزتر و روشن تر بیان کرد . و از این جهت می­توان ایراداتی بر حشمت منصوری گرفت که گاهی اطناب در این منظومه­ی عاشقانه به قول قدما از نوع " ممل " است  و به قول عامه ی ناس روده درازی و پرگویی .

با این وصف می توان موضوع را از دیدی دیگر نگاه کرد ؛ به این شکل که اگر ما هم در تجربه­ی شاعر شریک می­بودیم و در لحظات خلسه آور عشق گم می شدیم ، بر اطناب شاعر خرده نمی­گرفتیم چنان که گاهی بعضی اشعار به ظاهر کم مایه­ی عارفانه حاصل شهودی سُکرآور بوده­است که تنها در آن کیفیت و شرایط می توان از آن لذت برد چنان که مولانا شعر خود را " نان مصر" می نامید که خوردنش زمانی لذت بخش است  که گرم و تازه  از تنور در آمده ، خورده شود . خداوند در کوه طور از حضرت موسی پرسید که در دستانت چه داری ؟ و او می توانست بگوید : عصا . اما او علاوه بر آن چیزهای دیگری هم گفت که ظاهرا ربطی به موضوع پرسش نداشت . حال آن که موسی می­خواست برای التذاذ وبهره­ی دل لحظاتی این گفت و گو با خداوند را طولانی تر کند و چنین است که اگر معشوق از عاشق چیزی بپرسد یا بخواهد عاشق با حوصله و دراز­دامنی به استیفای خواست معشوق مشغول می شود . اما چه می توان کرد که همه­ی خوانندگان عاشق نیستند که دراین تجربه با شاعر همراه باشند و از این رو باید حکم به ظاهر کرد و تجربه­ی عمومی را می باید معیار نقد قرار داد و لذا اگر به فرض من می توانستم آن را ویرایش کنم خیلی از ابیات آن را که به تنهایی زیبا اما در حاشیه­ی موضوع اصلی هستند، حذف می کردم تا داستان چابک تر و جذاب تر می شد .

در این مثنوی ، آستان عشق بلند است و هرکسی را یارای دست­یازی بدان نیست . همه چیز در پرده­ای از شرم و آزرم قرار دارد و آن چه مهم است لحظات ناب عاشقانه است که تنها با گیرنده ­های حساس عاشق و معشوق دریافت می شود ، معشوق چونان قوی زیبایی است که نگریستنش از دور خوش است ؛ زمانی که با جلال و جمال بسیار برسطح برکه به خودنمایی و دلبری مشغول است و نزدیک شدن به آن و پسودن و بوییدنش شاید چندان خوشگوار نباشد  و این دقیقه ای است که در این شعر لحاظ شده­است .

زبان شعری شاعر، کردی فیلی ایلامی است از زیرمجموعه­ی درخت گُشن و انبوه ِ کردی جنوبی . زبانی کاملاً شهری با ته لهجه ای از گویش خاندان های قدیم ایلامی . اما مشخص است که منصوری با شعر کهن و کلاسیک کردی آشناست و از آن جمله بسیار خوانده و به یاد دارد و تاثیراتی را از این حیث نیز پذیرفته است ، منتها تاثیری رقیق و ظریف ؛ به گونه ای که کلامش را محکم ومتین کرده است . این تاثیر به گونه ای نیست که زبان کلی شاعر را تحت تاثیر قاطع قرار دهد و مثلا آن گونه که زبان مرحوم ولی محمد امیدی را دگرگون کرده ، باشد . کسانی که شامه­ی تیز ذوقی و ادبی داشته باشند  ، می­توانند ردهایی ازاین تاثیر ظریف را بیابند. او چاشنی ای از زبان کهن در مطبوخ شعری خود ریخته تا خوشبویش کند و بوی زُهم خامی را از آن بزداید .

هنر اصلی شاعر در توصیفات دقیق ، وباریک آن نهفته است . او تصویری واحد را از منظرهای متفاوت می نگرد و نظامی وار از زوایای متعدد می کاود و طبع  وقاد و زاینده نیز او را در این راه یاری می کند و البته گاهی نیز به افراط می گراید و خواننده­ی عجول را خسته می­کند . توصیفات او تنها بیرونی و حسی نیستند گاهی صحنه پردازی­هایش درونی و انتزاعی نیزهستند . او علاوه بر توصیف وقایع از منظریک ایلامی ، نگرشی کلان دارد و با تمسک به دانسته­ها  ومطالعات و اساطیرو اشارات دیگر به پردازش موضوع می­پردازد و در این راه موفق هم هست . او در حال جانب اعتدال را رعایت می­کند . زبانش به گونه­ای  دشوار و مغلق نیست که خواننده هرلحظه به حواشی و تعلیقات نگاه کند و استفاده­اش از اساطیر و تلمیحات واشارات نیز آن گونه نیست که خواننده نیازمند اطلاعات بسیار باشد،  گرچه لازم است خواننده نیز برای دریافت این اشعار زمینه­ای و تلاشی داشته باشد . اعتدال راز موفقیت شاعر در این شعر است .

فضای جغرافیایی و فرهنگی و تاریخی داستان کاملاً بومی و کُردی است . اسامی آشنایند : شاوی ، سلطان ، نازی ،  خزال ، قََََََـَمی و .... . مکان ها هم ملموس اند : حاج بختیار ، سراب و ... . شاید کسی پیش از او به این نمی­اندیشیده که می توان با همین عناصر دم دست و عادی شاعرانه برخورد کرد و او توانسته به این مهم توفیق یابد ، و این اسامی واماکن وفضا را با اکسیر شعر شاعرانه و بلند آستان کند .  بسیاری از رسم و رسوم کهن نیز در آن زنده اند و نفس می کشند .

منصوری به جادوی شعر توانسته مرزهای ذوق وادب را در حوزه­ی کردی فیلی ایلامی از درخت تناور کُردی جنوبی جابه­جا کند و توسعه ببخشد و لذا لازم است این اثر و طبعاً دیگر آثاراو که هنوز مجال انتشار نیافته اند ، شناخته ، خوانده و ارج نهاده شوند و به مثابه­ی نمونه­هایی استادانه با آن­ها برخورد شود . حشمت منصوری شاعری بزرگ ، بزرگ منش ، صادق ، و  متعهد به خوبی­ها و زیبایی­هاست و دربرابر مسائل و مصایب اجتماعی نیز احساس وظیفه می کند که این لطیفه را درآثاردیگرش و از جمله مثنوی " والیه " نشان داده­است . او اکنون در بین ما می­زید و می­خرامد . او را ارج می نهیم و قدرمی­شناسیم و بر صدر بزرگی می­نشانیم و به او دست مریزاد می­گوییم و دعا می­کنیم که سال های بسیار سلامت باشد و تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد و طبعش هم چنان زایا وپویا وپایا  بماند . و نیز دست مریزاد می­گوییم به محمد جلیل بهادری که دغدغه­ی زبان وادب کردی دارد و با صرف حوصله­ی بسیار و  به جان خریدن رنج فراوان زمینه­ی آشنایی ما را با این متن مستطاب فراهم نموده است .

در پایان ،  برشی از این منظومه­ی عاشقانه را با هم می­خوانیم :

 

یه­ێ شه­و جا خسۊم ده وه­ر ئه-یوانه

رشانۊم جرعه­ێ ده ته­ێ لیوانه

 

جه­م بۊمنه­و یه­ک سێ چوار دێوانه

م ِ بۊم و خێاڵ و مانگ و په­ێمانه

 

وتم وه خیاڵ تون ئێ ئێمامه

ده­رکه­ره­م ده ده­س ئێ نه­و­نه­مامه

 

خیاڵ وت وڵ که ئێ فکر ِ خامه

بنووڕ وه­ێ هووره  ده­ێ حه­ڵقه­ێ جامه

 

تمه­ز م ِ ده ده­ور ِ  خوه­م بێ خه­وه­رم

دڵبه­ر ها ده کوڵ  ، ده بان ِ  سه­رم

 

مانگه­شه­و ده ژێر تاق ِ  ئه­ێوانه

عه­کسێ خسگه  ده  رۊ لێوانه

 

لێوانه یه­واش هاوردم ئه­و بان

جوورێ نه خوه­رێ  ده­سه­یلم ته­کان

 

شه­راوه نووشیم هه­وه یه­ێ هچان

ده­نگ دڵبه­ر هات ،  وته­م : نووش ِ  گیان

 

وتم : قوربانت ، یه­ک ِ تر نووشیم

وه ده­س پاچه  که­رواسه­م  پووشیم

 

وه ئێحترامێ ده جا ئه­ڵپه­ڕیم

شه­راوه  ده ­رۊ ده­س و ده­م سڕیم

 

نه­سیم دچه­سپان خوه­ێ وه قامه­تێ

قامه­ت  چ ِ  قامه ت ؟  چۊ قیامه­تێ

 

عه­ترێ دیاورد ده لار وله شێ

ئاێم حه­ز دکرد ده بوو خوه­شێ

 

مانگه لێزگرتۊ ده ژێر ِ  قاوێ

مانگ ِ  تر خه فتۊگ ده پشت ِ  چاوێ

 

مه­ر مانی نه قاش راحه­ت بنیشێ

بتۊه­نێ  ره­سم سیماێ بکیشێ

 

کی تۊه­نێ بکه­ێ نه­قڵ ئه­و شه­وه

وه­سف جه­ماڵ ئه­و خوداێ که­وه ...

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:3  توسط ظاهر سارایی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM