تبليغاتX
ئیلام ئاسوو / ilamasu / ایلام آسو
 
 

داستان کوتاهی از داستان نویس مطرح استان ایلام ،

 

آقای خداداد ابراهیمی که بر اساس بند 24

 

مناجات نامه ی غلام رضا خان ارکوازی نوشته شده است

 

هانی سونز

 

شاعر مدت ها بود که با دیدگان خشک و منچمدش به آفتاب بر آمده از کوهستان باوه یال خیره می شد و با  دستانی که  می لرزید ، آتش را در کف می گرفت  و نفخه ی روح مطلق را از آن سوی فریاد و غوغای نابینایان می شنید مرد لحظه هایی را از دوربه ارتفاعات کوه مانشت خیره می  شد و گرمای عشقش را با برف های قله ی مانشت تقسیم می کرد.

هی ئارزوومه ند  کاو  مانیشت  بوم

دیده حه زره تمه ن هامده مان  گیشت  بوم

مرد به خاطر آورد که سال ها پیش عشق چشمانش را به اشعه ای جادویی باز گشوده بود و پس از آن رنج ها ودرد ها به سراغش آمدند و زندگی بر جانش آوار شد  اما حالا دیگر از آن سال های ظلمانی خبری نبودبا خود فکر کرد که با اراده اش نقش و نگار آن روزگاران را زدوده واز آن رویاهای زیبا جز خاطراتی دردناک چیزی برایش نمانده است .

شنه ی وای شمال بر بلندای باوه یال می وزید و توره ی بر آمده از زیر دستارش را بر روی چشمانش می اقشاند.  شور یده وشیدا از یال کوهستان فرود آمد آهی سوزناک سرداد و مثل شاهینی قوی پنجه دست ها را صلیب کرد و آن گاه کمی آن سوی تر در کنار هانی سونز ایستادتفنگ شش خانش را بر درختی آویزان کرد و احساس کرد که دیگر شور شکار در سرش نیست. فکرمی کرد که شاید خودش شکار روزگار شده است.  دست ها را کاسه کرد و از آب چشمه چرعه ای نوشید .

چشمه ی   هانی سه ونز   سرویشه و میان

که فت   نه  خیالم   وینه ی    بیماران

 

ازسال های دور هم دم باوه یال بود و با او راز دل می گفت و حالا  بر فراز این کوهستان پر از بلوط در آیینه ی  هانی سونز تصویر هایی از گذشته را مرور می کرد . با پشت دست آب را کنار زد آب حلقه حلقه شد ناگهان هر حلقه سکانسی از زندگی گذشته اش را پیش چشم مجسم کرد . حلقه ها دور و نزدیک شدند،حلقه ها کوچک وبزرگ شدند،حلقه ها پیام آور خاطرات تلخ و شیرین او شدند در یک حلقه تصویری از زندان خان و در حلقه ای دیگر تصویری از یک جوان سفید پوش می دید .حلقه ها یکی یکی محو می شدند اما او همچنان غرق در آینه ی آب هانی سونز بود ودر اندیشه ی یافتن تصویر یک مرد اسمانی بود که ناگهان آب موجی زد و حلقه ای شکل گرفت و چیزی را دید که سال ها  پیش دیده بود:

آدم های خان آمده اند با قد و قواره های خشن و قداره هایی در کمر و چشمانی پر از خشم و غضب . دختری جوان گریان و ترسان از دست ماموران خان می گریزد اما از هر طرف محاصره می شود. صدای قهقهه ی مستانه ی آدم های خان ، زنان و کودکان را به وحشت انداخته است ؛ شاعر ناگهان با شجاعت خود را به میان معرکه می اندازد . خودش بود ، جوانیش بود ، کوه غرورش بود که آتشفشان شده بود و با نعره ای دلیرانه فریاد کشید :

- حرامی ها  ! از جان مردم چی می خواین ؟ این دختر را رها کنین ! آخه اون

کمی بعد آدم های خان با چوب و چماق به جانش افتادند  کاری از دست کسی ساخته نبود  تنهادختر جوان بود که شین می کرد

***

در زندان خان غم های عالم روی سینه اش تلنبار شده بود  و اشک های مردم در چشمانش جمع شده بود. غم    دوری از یار و دیار و رمه  ها و گله ها ومردم آبادی مثل عقرب جانش را نیش می زد:

بچیام  ئه و  سه ر  ئیل  په رگه نه

قه وم  و  ئه قره وای  جه ور  ژه  جا  که نه

شهباز با چشمانی از حدقه در آمده و غضب آلود ، تازیانه اش را در هوا تاب می داد و صدای ضربه ها و ناله هاسکوت  زندان را می شکست . مرد آهسته نالید:

نامرد ! تاکی می خوای نوکر خان باشی ؟ مگه نمی دانی که این عمارت که دیوارهایش با غرور و فخر بالا آمده با چه نفس های متعفنی آلوده است ؟ این دیوارهای قطور سنگی به زودی از هم شکافته می شود و تو خان ، خوار و زبون به خاک مذلت می افتید. آنگاه لخته های خون آماسیده بر لبانش را با آستین مندرس اش  پاک کرد و آهسته زمزمه کرد :

مرتزای  زوور  مشت ...   حه یدر  سه فده ر   مرتزای زوور مشت

آوای شوم کلاغ ها و قاژها ، بر بام سیاه چال خان با صدای زنچیر ها و بغاوها ی زندانیان درهم می پیچید و اوج می گرفت در دور دست ها بر فضای باوه یال به گوش می رسید.مرد اقطار نکرده

با لبانی خشک و  بی هوش بر کف زندان ولو شده بود که ناگهان هاله ای از نور حچم تاریک زندان را پر کرد.مردی نورانی و ستبر قامت باللا ی سرش قرار کرفت و به تبسمی امید را در او زنده کرد و کمی بعد زنجیر ها و بغاو ها  بی اختیارگشوده شد مرداز خود بی خود شد و عارفانه سرود:

فه دای ئعجازت زه نجیر بی وه  ئاو 

 نگه هبان  شووم  چه م  نیا  نه خاو

مرد زندانی دوباره در خاطره ها گم شد و پیدا شد ، همان طور که تصویر ها در دایره ها ی آب هانی سونز گم می شد  . تصویر چمرگاه کمرکش باوه یال ، دلش را چنگ زدو چند قطره اشک گونه هایش را پیمود . دیدن چمرگاه همیشه او را با اندوهی بزرگ در خود مچاله می کرد. در ذهنش بارها و بارها باوه یال را به آتش کشید :

من و باوه یال  عه هد مان  که ردن

من  خه م  و  ئه و ته م  تا رووژ مه ردن

مرد به یاد اورد که هنوز هم پس از آن همه سال هر وقت صدای دهل و سرنا در آبادی می پیچد صدای ضجه  دختری جوان در فضای کوهستان طنین انداز می شود .

مرد نفس عمیقی کشید و به دور دست های سمور خیره شد نگاهش را از فراز و نشیب در ه های سرسبز  چماو عبور داد و از کنار چمرگاه و  درخت نظر کرده گذراند تا به ابادی بان ویزه رسید . همان جا که دلش را جا گذاشته بود کنار سیاه چادر همسایه ،در چشمانی  نجیب و شرمگین آن جا که کوچ نشین ها در رفت و آمد بودند و دختران روستا با لباس های بلند و سخمه های دوخته  از ده شاهی ها مشک های خیس را به سوی بان ویزه می بردند

مرد بازهم در برکه ی  مچاور هانی سونز عمیق شد، آب موج هایی کوچک به خود گرفت و پیراهن عروسی دختری جوان پر چین می شد

مرد با پارادوکسی از خنده و گریه با حالتی پریشیده برای آخرین بار  محو حلقه های برکه هانی سونز شد .  تصویری از خان بود او را با حقارت با پشت دست پس داد و به نیستی کشاند ، حلقه ی دیگر،شکلی از شهباز شکنجه گر بود . مرد با مشت او را در هم  کوبید و برکه از شدت خشم کف الود شد . حلقه ای طرحی از زندان خان بود و عطش و رمضان، حسی معنوی در وجودش جان گرفت .  . مرد لبخندی زد ودر آن تصویر عمیق شد و آهی سرداد. همه   خاطره ها با سرعت در ذهنش می گذشت و تصویر ها به دور سرش می چرخید . و لحظه به لحظه او را از خود بی خود می کرد . ناگهان سکندری خورد و رو به عقب تلو تلو خورد و چند لحظه در هوا معلق ماند  وبی اختیار نقش زمین شد. باوه یال هم دور سرش می چرخید . در ذهنش به ریشه ی درخت نظر کرده چنگ زد اما خیلی زود نیرویش را از دست داد . در خاطرش جوان خفته در چمرگاه به او لبخندی زد ، لباس سفید دختری جوان آتش می گرفت و دشت پر شد از پروانه های آتش گرفته . مرد یک بار دیگر به عمق دره ی پایین دست خیره شد . در خیالش بدنش را دید که بر روی صخره های صامت تکه تکه و خون آلود شده بود . کرکس ها را دید که آدم های خان بودند . صدای دهل و سرنا ، صدای جبغ زنان روستا ، صدای زنجیرها و بغاوها ، صدای زنگدار در زندان ، صدای شلاق ...همه و همه مرد را در حصار کابوسی وحشتناک قرار داده بود .مرد در این خیالات بود که صخره سنگی  به شتاب از بالای کوه غلت خورد و معجزه آسا از کنارش گذشت .  مرد از میان بوته ها و خارها و سنگلاخ ها به پایین کشیده می شد . به سختی شال گره خورده اش را از دور کمر باز کرد و زخم های آرنجش را باند پیچی کرد . گیو هایش خیس خون بود . آهسته دست نوشته هایش را از جیب ستره اش بیرون کشید ، دیوانش بود ، همه ی وجودش بود ، پر از شعر های ناب پراز وازه های عشق . چشمانش به سنگینی می رفت درختان بلوط ، بلوان ، مانشت ، و باوه یال در نظرش مات و کم رنگ مشد و کم کم هوشیاریش را از دست می داد . باوه یال بود و سکوت . ، و قامت شاعر بود که از برگ درختان پوشیده بود . آهوان رم نمی کردند ، کبک ها آرام ورام بودند نسیم بود که می وزیدو شاعر احساس کرد که برگ برگ دیوان شعر ش با نوازش بیت هایش را باز خوانی می کردند:

چه مم  چه مه رای  موعجزاتته ن  

دیده م   دیده بان   رای  نجاتته ن

آوای محزون چوپانی نی زن از دور دست ها به گوش می رسید و نسیم همچنان دیوان شاعر را ورق می زد و شاعر لحظه به لحظه جان می گرفت :

هانای  هام دلان  زامم  کاریه ن  

 ئه لئه مان ،  ده ردم  نادیاریه ن

و دست نوشته ها پی در پی ورق می خورد:

 زله یخام شووران ... زله یخام ژه چین ...    ژه خه م قال بوای

و حلقه ی آخر طرحی از مردی آسمانی با هاله ای از نور بود . آب از حرکت ایستاد ، حلقه سکون گرفت ، مرد نیرویی مضاغف پیدا کرداحساس کرد که تا آن زمان آنقدر شاعر نشده بود آهسته و از سر مهر زمزمه کرد :مرتزای زوور میشت ؟! ...     مولا؟!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:27  توسط ظاهر سارایی  | 

     داستان کوتاه کُردی:        

تاپوو

·       ظاهر سارایی

لَيڵه  زه مين  گرتۊ ، سه واقه  زه مين  و  زه مان  رچگانۊ . هێمان  وه فره يل  پاێ كِوِر  ده لا  نساراو   نه تێوياۊ.

لۊله ێ  گورگ  و  كزه ێ   وا، دةێشت   ئه ڵپێچاۊ . پياگ رێوار  وه   فه رجي  شووڕ و كوته ك  ده س و بگده ێ   قه ێ ِ ، ده كواو  دیات  و ئةڕا  كوو  دچگ؟ هه خودا  خوه ێ  دزانس. هه  يه ديارۊ  كارێ زه روورۊ . دڵ  ناۊ  ده  گيان و  وه ر  ناۊ  ده ڕوو.

پياگ ،  گتێ  كردو  چه م  هێزدا. ئاخر  ليسك ِ  كز كوور  و خۊنالي  خوه ر  ، دة پێشت  چگاێل  وه راێوه ر   ئاوا  بو.

هه ناسێ   كيشاو  وه  ژێر  لچاو  خوته كرد:  «هه ێ  ڕوو! دی  فايده  نه ێرێ، وه  هۊچ  جييگاو  نيه ڕه سم  بايه ت ئمشه و   هه ر  جوورێ بۊه ، ده ێره   گوزه ران  بكه م.»

گڕێ  وه ێ   نه چگۊ  پياگ، كه ڵه كێ  وه   به رزی گووچانێ  وه ده ور ِ  خوه ێاو  چنۊگ  و  وه  وه ڵنگه مار  و     زه ل زۊل  كپێاو  كردۊ .له تێ   نان ِ جۊه  ده بان ِ  ئاگر  سۊه ر كرد. شه كه تي ، زوور  ده ێ  سه نۊ؛  ده جي ِ  جياز، وه لنگه مار  خساو ژێر  و  فه ره جيه  داوه  ملاو ، ده  توێ  كرجڵاو هات . كزه ێ  واو لوله ێ  گورگ ، ده یشت  ئه ڵپێچياۊ. ئاساره  ريقه ێ  دیات و  مانگ ِ  چه ن شه وه ، چۊ  دنان  ِ ده ێ   بريقه ێ. شه كه تي  ته وه ن   ده ێ  بڕۊگ . تا  سه ره و  نا، خزێاو  برد.

نسمه شه و ، نركه و مڕه ێ  تاپوو  سيه ێ ده  خه و      ئه ڵسانه ێ . بوو  دڕن ِ  ده مێ ، كه ڵه كه   گه نانۊ. پياگ  وه لاپيه ناو  باڵ ِ چه م  هێز دا. دی ، تاپوو سيه ێ  زگ      خسگه سه  مل ِ  كه ڵه كه و   ده م  داێڕيه  ؛ زقوم  و       شه كه تی ، چۊ  كوڵاژدم  كرجياۊ  كردۊ. هه يه   زانس  ده س برده  و  بگده  و  كوتاێه ێ  ده سينگ  ِ تاپوو.

خوه ربان سوه ر، ليسك  خوه ر  خون  ده  گيان ِ پياگ      ده وانۊ. ئاز  هاوردۊگاو  سقانێ. چۊ  مارێگ  گه رمێشت ِ      وه هار ، زقوم ِ  زمسان  ده   جه سه ێ  بڕۊگ ، له شيَ مووريژه  دكوتا. ده س  هاورده  چه ما. خوه ر   چه نه  كه مانێ  به رزو، خوته ێ  كرد و  وه  ژێر لچه و   وت: «هه ێ  روو      چه نێ  خه فتمه ، بايه ت زۊ   رێاو  بگرم.»

باڵ  كرده   فه رجيه و  ، كوته ك  گرتاو  ده س، له تێ  نان گرته  ده ماو ، ده س  هاورده قه ێاو ، چمان  چێشتێگێ       كه مۊ . به لَي  بگده ێ  نه وه ێ. نيه زانس  خه و  دۊ  يا  وريا بۊ.

ماجه رايَ  دوه شه وین  كه فتاو  هۊرێ. دی  ده  دوانزه  گه ز  ئه ولاتر  ده ێداميَ  داكه شرياگه . پياگ  بگدة  ده  سينگ  خرس ده ركيشاو  سايه ێ  قه ێ چه پێ  وه لنگه  ماره و ، داسڕانه ي  وه   نام  خڵافاو.

ليسك  خوه ر  توه م  تڵا  ده  ده یشت  وه شانۊ ، كه وێ ده  نساره و  دشاقان، ده  روه نه يل، خوڕه يان دیات، وڵات  داچه كۊ.

شوون  پاێ   پياگ  ده  بان ِ  مليه يل وه فري كه فتۊ

ئه ۊ  یه  گڕ ِ  گه پێ  بۊ  رێاو گرتۊ...

معني واژگان:

ليڵه: آخرين پرتو غروب خورشيد  - گرتۊ: گرفته بود- سه واقه : سرماي طاقت سوز شب هاي زمستاني - رچگانۊ: منجمد نموده بود - هێمان: هنوز- كور [kewer]: نام رشته كوه بلند و ممتد ومعروف برفگير استان ايلام- لۊله: زوزه - كزه: در اين جا به معناي صداي سوزناك باد – كوته ك: گرز ، چوب دستی – بگده : خنجر- دێات: مي آمد - دچگ: مي رفت- وه ر ناۊ دةڕوو: شتابان سر به راه نهاده بود- گت: مكث- هێزدا: گشود- ليسك: پرتو آفتاب- چگاێل: كوه ها - لچ: لب- خوته: غرولند - گڕی: مدتي – كه ڵه ك: پرچين سنگي – وه ڵنگه مار: برگ هاي فرو ريخته پاي درختان  زه ل ِ زول: در اصل به معني ني و نيچه، در اين جا  خار و خاشاك- سۊه ر: داغ-    شه كه تي: خستگي - جياز: زيرانداز - كرجلاو هاتن: جمع شدن هلالي بدن از سرما- ئاساره : ستاره – ريقه : درخشش- دةێ: ديو- ته وه ن: توان، نيرو- خزێاو برد: بيهوش وار خوابش برد - نركه و مڕة: ناله و غرش حيوان درنده - تاپوو: شبح سياه بزرگ ترسناك - دڕن: گند، بوي مشمئز كننده – لاپيه ن: پهلو – خسگه سه : انداخته است به - داێڕيه: باز كرده است- زقوم: سرماي سخت - كوڵاژدم: عقرب – خوه ربان سوه ر: صبح هنگامي كه خورشيد بالا مي آيد و هوا گرم مي شود – گه رميَشت: پرحرارت - مووريژه كوتان له ش: مورمور زدن بدن - چمان: مثل اين كه – نه ۊه يَ: نبودش - هۊرێ: يادش - دي: ديد – ده ێ دام: حيوان وحشي عظيم الجپه – داسڕانه ێ: فرو بردش – داكه شرياگه : دراز به دراز افتاده است – سايه ێ: ماليدش - خڵاف: غلاف- توه م: بذر - دشاقان: چهچهه مي زد – ده روه نه ێل: دره‌ها - خوڕة: صدای جريان آب رودخانه - وڵات داچه كۊ: جهان به واسطه ی فراواني چشمه سارها گويي از هم وا شده بود – مليه يل: گردنه ها- ئه ۊ: او .

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:29  توسط ظاهر سارایی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM